

خانم ادریسی، زن سالمند و دنیا دیده با پیر دختر و نوه پسریاش در خانهی اجدادی زندگی میکنند. حوادث در شهری خیالی به نام عشقآباد رخ میدهد که تقریباً تا آخر معلوم نمیشود در کجای جهان است (وصد البته که در مرکز این فرهنگ و تاریخ قرار دارد). اتفاقاتی در خارج خانهی غبار گرفته و دنج ادریسیها رخ میدهد که تازه واردانی محق و زیاده خواه و خشمگین و طلبکار به خانه میآیند تا مساوات و عدالت را برقرار سازند و نوعی زندگی اشتراکی را تجربه کنند. گویا در همین حوالی انقلاب بلشویکی رخ داده و این خیزش و شورش به خانهی ادریسیها رسیده است.
زن و مرد و کودک تازه رسیده هر کدام داستانی با خود میآورند و روایتش میکنند و رمان در خلال همین سرگذشتها و شخصیتها پیش میرود.
رمان با آنکه نشان میدهد میتواند سیاسی باشد اما از کوچههای سیاست و ایدئولوژی میگذرد و به دشتهای باز انسانیت و زنانگی میرسد.
شخصیت پردازیها و بازیهایی که با روح و جسم کاراکترها میشود همگی در نهایت خود هنرمندانه و نامحسوس و طبیعی هستند تا روایت به پیش رود.
آدمها در رمان غزاله علیزاده به درستی نشان داده میشوند. حساسیتهای زنانه و ظریف نویسنده موفق شده به ماوراء نقاب و پوستهی ظاهری زیستن ما در این جهان رخنه کند. آدمهای رمان همه سوگوارند و در ادامه نوبت به هرکدام میرسد تا از سوگهای درشت و ریزشان بگویند.
خانم ادریسی که از صبح ازل زندگیاش مجبور و بی اختیار بوده در ازدواج و عشق و گذران، لقا دختر مجرد و تنها با ظاهر زنانهی نه چندان جذاب که در قفس جسم ناخواستنیاش اسیر است و وهاب که فانتزی از دست رفتهی عمهی جوانمرگش، رحیلا را در هیچ چشمخانهای نمییابد. شورشیان غاصب خانه هم اینگونهاند. هرکدام سرخوردگیها و عقب نشینیهای خودشان را دارند از خاکریز خیالی عشق و آرمان و رویاهایشان. رمان “خانهی ادریسی ها” محملی است برای گفتن معمای رستگاری انسان در برهوت خشونت و زندگی. رمان را شاید با تساهل بشود یک کلاسیک فارسی و ایرانی دانست از بس که هنرمندانه در دریای روابط انسانی غرق است و غوطه ور.
کتاب چند سال بعد از مرگ دراماتیک نویسندهاش، قدر دید و خوانده شد و جایزه گرفت اما هنوز هم نایاب و نادیده و ناخوانده است. شاید به خاطر ذات کلاسیک و پیچیدهی خانهی ادریسیها، هنوز هم ناشران میل زیادی به انتشار کتاب ندارند.
« پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند. »
« بروز آشفتگی در هیچ خانهایی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراگندگی را از کمینگاه آزاد کند.»