چراغ های رابطه تاریک اند

تنها راه حل معضلات افراد متجاهر عقیم کردن آنها نیست
26 بهمن 1395
فوتبال و آیین رنج و لذت
30 بهمن 1395

چی گیر من میاد؟؟

زن تحصیل کرده و شاغل مرکزی دولتی است..ورزش و تفریح میکند و با دوستان اش مسافرت می رود و خوش میگذراند..
تنها نگرانی اش یافتن مرد مورد اطمینان برای یک عمر است..خودش میگوید که سخت گیر است و چنین ابرمردی کمتر پیدا می شود..
اخیراً پسری از فامیل ابراز علاقه کرده، اما رابطه پیش نمی رود..برآورد زن این است که پسر به اندازه ی کافی شایستگی ندارد چون شغلش کارمندی است و پس‌انداز و نقدینگی که دارد کافی نیست و از همه مهم تر خانواده اش شلوغ است!!

این سناریو چند بار با مردان دیگری که خواهانش بوده اند تکرار شده..از تنهائی ناراحت است اما معتقد به اینکه:

“زن باید در ازدواج خیالش از همه جهت راحت باشه و مرد از همه جهت آماده ی شروع زندگی..اگر اینجوری نباشه، زن با چه امیدی خودش رو ببره داخل زندگی؟؟!!”

توصیف میکند که در حال چانه زدن با خواستگار است بر سر اینکه چه چیزی گیرش می آید و چه چیزی از دست میدهد!!

علیرغم شعارهایی که در فرهنگ ما مد شده و از کالایی شدن زنانگی و زن در غرب انتقاد میشود به نظر میرسد نوع خاصی از شی وارگی بر سر زنانگی زنان ما سایه انداخته و هنگام عقد یک قرارداد انسانی_اجتماعی مثل ازدواج به محاسبه ی سود و زیان مشغول میشوند.. شاید این روش صرفاً منطقی به نظر برسد، اما از روی خوش سلیقگی هم نمی تواند باشد..

 

سوگواری در مرزهای پاکدامنی
زن میانسال ساده پوش و آراسته است..می گوید برای گفتن رازش آمده است و میزند زیر گریه..
چندی بوده با پسری از فامیل رابطه عاطفی داشته..به او دلبستگی داشته و قول و قرارهایی هم رد و بدل شده بوده..اما نمی داند چه اتفاقی رخ داده که ناگهان با خبر ازدواج پسر خویشاوند غافلگیر شده!!
از آن روز تا الان یک چشمش اشک است و دیگری خون..گاهی با تلفن که در تمام مدت ارتباط تنها کانال مهر و محبت بوده،به پسر بد و بیراه میگوید و میگوید اما آرام نمی گیرد..
به شدت خشمگین است و علتش را بی عفتی خود میداند در اثر رابطه ای عبث و بیهوده!!
میپرسم چرا چنین خودش را گناهکار میبیند؟؟

“من به او میگفتم دوستت دارم،پشت تلفن قربون صدقه اش میرفتم ”

و در کنار احساس نابخشودگی سوال بزرگ دیگری هم در ذهنش هست؛

“چگونه از این به بعد با مرد دیگه ای ازدواج کنم؟؟من دیگه مثل سابق پاک نیستم!!”

این سرگذشت نمادین برخی از زنان معاصر این کشور است..زنانی که هرگونه رابطه ی عاطفی را در هر شکلی اگر به سرانجامی که میخواهند نرسد،نوعی خیانت به پاکدامنی خود تلقی میکنند و در کنار همه ی احساسات اذیت کننده ای که در پایان یک ارتباط نافرجام تحمل میکنند،شک و تردیدی رنج آور در مورد اخلاقی بودن رفتار هم به تلخی دلشکستگی شان اضافه میشود..
به راستی این همه سخت گیری در تعریف پاکدامنی از کجای این فرهنگ می آید؟؟

فدایی فرزندان

مرد و زن سالمند،خسته و بی رمقند..مرد آرام است ولی زن گریه میکند و شکایت و بی قراری…میگوید :
“عمر و جوانی و زندگیم را پای دو تا بچه گذاشتم و اینم نتیجه اش!!”

مرد حالا دیگر بازنشسته شده ولی سالها قبل به خاطر تحصیل فرزندان به تهران آمده با هزار مشکل.. مستاجر شده و به تنگنا افتاده تا زندگی در تهران را برای خانواده اش آسانتر کند..
زن هم شاغل بوده و به گفته ی خودش برای تربیت بهتر بچه ها و خانه داری،کارش را رها کرده و در خانه نشسته..
دختر و پسری که همه ی کاسه کوزه ها سر آنها شکسته میشود،الان هرکدام راه خود را میروند..
پسر زنی گرفته که باب میل والدین نیست و دختر هم با پسری طرح رابطه ی عاطفی ریخته که هرگز معیارهای پدر و مادر را ندارد..
مرد اضافه میکند:

“از همه ی اینها بدتر اینکه شغل پسرمان، تجارت با اینترنت است و گرفتاری ها و استرس خودش را دارد!!یکی نیست به این پسر بگوید میرفتی یک شغل راحت تری پیدا میکردی، کارمند میشدی اقلا ”

پدر و مادر عمیقا این حس را دارند که خود را فدا و فنای بچه ها کردند در حالیکه فرزندان هرگز آن چیزی نشده اند که باید..
مرد به زن دلداری میدهد اما مادر پیر کماکان اشک میریزد!!

نمونه ی بالا سرگذشت بسیاری از پدران و مادران این مملکت است که احساس میکنند پای زندگی مشترک و بچه ها فدایی شده اند اما محصول این فداکاری چیزی نیست که مطلوبشان باشد..این والدین از طرفی خود را قربانی بچه ها میدانند و همزمان اختیار دار همه ی حوزه های زندگی فرزندانشان میشوند..

آیا قربانی شدن پای دیگری به هر بهانه ای که باشد،توجیه میشود؟؟
آیا راهی نیست که یک والد بدون آنکه از همه ی آرزوهایش بگذرد و در نهایت خود را فنا شده پای زندگی و بچه بداند، فرزندانش را تربیت کند؟؟
آیا فرزندان باید لزوماً پیگیر رویاهای پدر و مادری بشوند که خودشان را خادم و نوکر بچه میدانند؟؟

تغییری رخ داده است

زن و مرد جوان تازه ازدواج کرده اند اما گویی سالها زندگی فرساینده ی مشترک را به سختی و مشقت گذرانده اند..هردو خسته و درمانده و خشمگین..
مسئله ی اصلی تنظیم روابط با خانواده هاست..مرد هر روز باید مادرش را ببیند و اگر کار مهمی دارد برایش انجام دهد و زن هم از صبح تا ظهر که شوهرش مشغول کار است، لزوماً باید خانه ی مادرش باشد!!
در چند ماهی که از ازدواج گذشته دائما جنگ و دعوا بوده بر سر اینکه چه وقت و چگونه کدام یک از زوجین به خانه ی والدینش برود یا نرود!!
گاهی مسائل مالی هم وارد معما شده و مرد مقدار پولی هم به خواهر و برادری که محتاج تشخیص داده،کمک کرده..
وقتی جزییات زندگی مشترکشان را شرح میدهند معلوم میشود مقدار وقتی را دوست دارند با یکدیگر بگذرانند در مقایسه با اوقاتی که مصرند با پدر و مادر خودشان باشند شاید کمتر هم باشد!!
وقتی از چند و چون مدل ارتباطشان سوال میپرسم بلافاصله هردو با تعجب می گویند:یعنی شما میگی ما پدر و مادرمون رو فراموش کنیم؟؟!!

این شرح حال نمونه ای است از خیلی زن و شوهر های امروزی.. انگار نه انگار که تغییری در زندگی این آدم ها رخ داده و ازدواج کرده اند.. کماکان اصرار دارند به هر بهانه ای سرکی به خانه ی پدری بکشند و به حال و هوای سابق بازگردند..

آیا این آدم ها متوجه هستند که تغییر و تبدل مهمی در روابط انسانیشان رخ داده؟؟آیا حادثه ی سترگ ازدواج ایجاب نمیکند تعریف مجددی در حلقه های ارتباطی قدیمی انجام بشود؟؟آیا این زوجها میتوانند عینا مثل دوران مجردی برای والدین خود وقت و توجه و انرژی بگذارند؟؟آیا میشود کار غیر ممکن را ممکن کرد؟؟
آیا لزوم تعریف مجدد رابطه با پدر و مادر بعد از ازدواج، مساوی با غفلت و بی توجهی به آنهاست؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *