چاه زندگی و صعودهای زنانه

زنانگی در رمان
23 بهمن 1395
هروله در فصل ناتمام مردانگی
23 بهمن 1395

در قسمت قبلی و در نقد رمان #همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها مطرح شد که رمان اول تریلوژی رضا قاسمی چگونه از ابتدای “بودن انسان ایرانی ” شروع میشود..بودن و زیستن فردی و جمعی مان در تکلم و دیالوگ با سایه ی خودمان،از گسست و چند پارگی روان و روح جمعی و فردی مان و از نا امنی و تهدید و پارانویا در تاریخ و اجتماع مان آغاز میکند و به گل بحران و نکبت می نشیند در پایان..
به نظر میرسد قاسمی سیری را نشان میدهد که از تولد تا بلوغ و بحران هویت و زندگی هموطنش را پیگیری میکند..لاجرم نگاهش در همنوایی به زنانگی همپای دیگر مختصات دنیای شخصیت هایش بدوی و عقب افتاده و غیر همدلانه است…

◾️چاه و چاله و چاره

در رمان چاه بابل اما آدم ها یک ایستگاه جلوتر آمده اند…نوع و جنس بحران تفاوت میکند..
مثل بقیه ی نوشته های قاسمی،چاه بابل هم پیچیده و چند لایه است..نسلی گریخته و تبعیدی در تنگه دنیا در حال دوره کردن دوباره و دوباره ی حافظه و وجدان تاریخی شان هستند…
چاه بابل از نامش هم پیداست که در زمینه ی نمادها و سمبل ها بنا شده..انسان ها با وعده ی قدسانی و آسمانی به چاه فریفتار های زمینی و پست میفتند..از اوج اسطوره تا حضیض روزمرگی و روتین و گناه..
زنها اما در این رمان دیگر طفیلی و در سایه و آب برده و خواب ربوده نیستند..اگر در همنوایی سایه هایی کمرنگ و بی حال از زنان میدیدیم اینجا “زنانگی به مثابه راه حل” نمایانده میشود..
“مندو” نماد مردان سرخورده و فروافتاده از سقف فلک تاریخ ایران است که در قالب های اسطوره‌ای مختلف میرود..گناه میکند و پاک میشود..می چرخد و می ایستد..صعود میکند و سقوط و به این بهانه رمان تمام زندگی و زمانه ی مردمش را دوره میکند..
اما کسی که مندو را تذهیب میکند یک زن است؛زنی به نام “نایی” که درد و مشکل و ابتلا نیست..گرفتاری و بدبختی نیست..گناه و ناپاکی و عصیان و اغواگری و سلیطه گری نیست..مکر و فریب و پارانویا هم نیست..بلکه درمان بی پناهی و راندگی مندو از بهشت اتوپیاست…مندو که “ماندنی” شد اما از آسمان به چاه افتاد در نهایت و در تاریکی تونل قطار تاریخ این ملت به دامان نایی میرسد و رستگار میشود…
چاه بابل روایت دیالوگ های طولانی بین مندو با نایی و فیلیسیا و ناهید است که عمیق ترین احساسات انسانی را در میان مرد و سه زن نمادین در چرخش نگاه میدارد..این داد و ستد لیبیدینال مرد با زنان داستان گرچه دیالکتیکی هم میشود اما به هرحال در ادبیات داستانی ما کم نظیر است…

📘 “چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟… فرق میکند با تاریکی تهِ چاه؟… فرق میکند با تاریکی زهدان؟… وقتی دایی، با آن دو حفره خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، “نایی”. چرا تاریکی ازل فرق میکند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود، نایی؟ تو که از ستاره دیگری آمده ای… تو بگو…”
◾️ بیانیه ای علیه مردان

در همنوایی قاسمی در یک محکمه ی تک نفره کیفرخواستی علیه زنانگی مدرن ایرانی صادر کرده بود..اینجا اما نوبت مردان است..او در جایجای چاه بابل سروقت خودشیفتگی و خودخواهی مرد ایرانی میرود..در جاهایی به تنبان و شلوار مرد گیر میدهد که بسیار سمبلیک و معنادار است گرچه از این بازی ها با نماد و سمبل بسیار است در این رمان تا جاییکه در پیاده روی خیابانی در پاریس نقشه ی ایران را در پیشاب زنی سیاهپوست و مهاجر باز سازی میکند..

📘”شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي‌بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش…”

لینک کانال:
https://telegram.me/Wumman

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *